محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4576
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بود و چهل هزار دينار در خرجين خويش داشت برفت تا به جرف رسيد كه آهنگ حج داشت ، سپاه و سواران خويش را در صنعا به جا نهاده بود ، به خدا ، مطمئن و ايمن بوديم ناگهان شنيدم كه زنى مىگفت : « خداى دو پسر جمانه را بكشد كه چه بد زبان است . » برخاستم گويى آب از من مىريخت . به جاى مرتفعى رفتم . انبوه مردم بود و سلاح و اسب و زنان دشنام گوى ، دو پسران جمانه ، هردوان مرادى كنار ما بودند و از هر سوى ما را در ميان گرفته بودند . گفتم : « چه مىخواهيد ؟ » گفتند : « شما دزديد ؟ » گويد : ابن عطيه مكتوب خويش را برون آورد و گفت : « اين مكتوب امير مؤمنان است و فرمان سالارى حج ، من نيز ابن عطيهام . » گفتند : « اين نادرست است و شما دزديد . » گويد : خطر را معاينه ديدم ، صفر بن حبيب بر اسب خويش نشست و نبرد كرد تا كشته شد . همه كسانى كه با ما بودند كشته شدند و من ماندم . گفتند : « تو كيستى ؟ » گفتم : « يكى از مردم همدان . » گفتند : « از كدام تيرهء همدان . » گويد : و من خويشتن را به يكى از تيره هاى همدان منتسب داشتم كه تيره هاى همدان را مىشناختم . » پس مرا واگذاشتند و گفتند : « تو ايمنى با هر چه در اينجا دارى آن را برگير . » و اگر همه آن مال را مىخواستم به من مىدادند . آنگاه سوارانى همراه من فرستادند كه مرا به صعده رسانيدند كه ايمن شدم و برفتم تا به مكه رسيدم . در اين سال چنان كه گفتهاند وليد بن هشام به غزاى تابستانى رفت و در عمق منزل گرفت و قلعه مرعش را بنيان كرد .